|
|
|
|
|
من به
احمدی نژاد رای میدهم تو چطور؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
شهدا سلام
نمیخوام چیزی از شما بگم چون قرارمون این نبود ولی یادتون باشه یه قرار دیگه ای بین ما بود تو دوکوهه تو شلمچه تو اروند..... یادتونه؟ یادتونه که من یه قراری با شما گذاشتم ؟هنوزم پای اون قرارمون هستم که اگه بشه میشه و اگه نشه دیگه هرگز نخواهد شد هرگز ومن قسم خوردم که نشه پس یه عنایتی ...... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:33 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ی یک زن آمریکایی به مردم فلسطین
....صهیونیستها به ما ازهالیوودحمله کردند؛اما نه با هواپیماهای جنگنده ؛بلکه با رسانه ها و مطبوعات وسینما...این را بگویم که به طور حتم پس از اینکه زیر ساختهای کشورتان را منهدم کردند؛شما را نیز به این شیوه مورد حمله قرارخواهند داد به شیوه ی بمباران رسانه ای تولیدات هالیوود بسته هایی از دروغ وتحریف واقعیت هاست.تولید کنندگان محصولات هالیوود؛ رفتارهای سکسی را به عنوان رفتارهاوسرگرمی های بی ضرر نشان میدهند؛چون میخواهند بافت اخلاقی جوامع رااز بین برده وبدین طریق برنامه های سمی وزهر آلودخودرادرآن جوامع پیاده کنند.خواهش میکنم زهر آنها رانخورید.چون این زهرِِ پاد زهری ندارد؛یک بار اگرآن را خوردیدگرچه ممکن است التیام پیدا کنیداماشمادیگرآن آدم سابق نیستیدپس هرچه میتوانید ازآن دوری کنیدجنسیت زنان باید ازنگاه چشمهای هرزه دور نگاه داشته شود.چون این جنسیت هدیه ی شما به مردی است که به شماعشق می ورزد؛عشق همراه با احترامی که مقد مه ی ازدواج است وبرای آن کافی است. از آنجایی که مردان شما همچنان مردانه دربرابر تجاوزات دشمن مقاومت می کنند؛سزاوار بهترین هدیه ی شما هستند.برای مردان آمریکایی عفت و پاکدامنی زن مهم نیست.آنها به این مروارید ارزشمند اعتنا نمیکنند.درعوض به دنبال سنگهای مصنوعی براق می روندتا بعدا بتوانند به راحتی آنا را رها کنند.خانواده های ما از هم فروپاشیده است وشما خوب می دانیدکه چه کسانی این وضعیت رابوجودآورده اند.به آنها اجازه ندهیدشمارانیزفریب داده ومانندما پست وحقیرکنند. عفت وپاکدامنی خودراحفظ کنید.ما زنا ن غربی راه زندگی راگم کرده ایم مابه شمازنان مسلمان نیازداریم که درزندگی شماراالگوی خودسازیم.چون ما به هرحال زندگی راباختیم.عفت وپاکدامنی خودراباچنگ ودندان حفظ کنید وآنراقدربدانید
دوماهنامه معاونت امربه معروف ونهی ازمنکر منطقه ی مقاومت بسیج خراسان رضوی/شماره18/آبان85 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:35 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی می گفت تا لحظه ی مرگ بیما ر است
دیگری درآ رزوی شفا یافتن بود و سومی خاندانش را به شکیبا یی در مرگش دعوت می کرد و گذشتگان را به یاد می آورد درآن حال که در آستانه ی مرگ ؛ و ترک د نیا و جدایی با دوستا ن بود ناگهان اندوهی سخت به اوروی آورد فهم و درکش را گرفت زبانش به خشکی گرایید چه مطالب مهمی را می بایست بگوید که زبا نش از گفتن آنها باز ماند و چه سخنان دردناکی را از شخص بزرگی که احترامش را نگه می داشت ؛ یا فرد خردسالی که به او ترحم میکرد ؛ می شنید و خود را به کری میزد همانا مرگ سختی هایی دارد که هراس انگیزو وصف ناشدنی است و برتراز آن است که عقلهای اهل دنیا آن را درک کند نهج البلاغه بخشی ازخطبه ی 222 امام علی (ع)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:46 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
دل من و تو یا جای نور است یا ظلمت
یا موسا یی یا فرعونی هر قدر از صفات فرعونی فاصله گرفتی به نور موسایی مزین میشوی هر قدر دلت را از کینه ها خالی کردی و مهربانی و محبت را در آن جای دادی به همان اندازه نور خدا در دلت تجلی میکند آن قدر که بالاخره خود خدا در دلت وارد میشود خود خدا فرموده ((لا یسعنی ارضی ولا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن)) یعنی:من نه در آسمان می گنجم و نه در زمین ولی دل بنده ی مومنم مرا در بر می گیرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:46 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطره ای از سید جواد هاشمی بازیگر سینما
در جبهه بودم جوانی را دیدم که به صورت چمباتمه نشسته بود و سرش رو بین دو تا زانو هایش قرار داده بود و گریه میکرد رفتم جلو سلام کردم جواب نداد دوباره گفتم سلام جواب نداد گفتم آقا!!! جواب سلام واجبه هاسرش رو بلند کرد رو به من کرد گفت برو با با به صورتش که نگاه کردم دیدم به پهنای صورتش خیس اشک بود گفتم حالا چرا عصبانی هستی چرا گریه میکنی؟گفت تو نمیتونی حلش کنی گفتم حالا بگو چیشده گفت هیشکی نتونسته حل کنه تو هم نمیتونی ..گفتم آخه بگو شاید تونستم یه کاری بکنم گفت نمیذارن برم جلو .گفتم مگه الان کجایی گفت روی قایق کار میکنم گفتم خوب اینکه خیلی خوبه گفت نه بابا اونجا نه صدای تیری میاد نه گلوله ای نه تفنگی فایده ای نداره گفتم خوب حالا صحبت میکنم شاید تونستم یه کاریش بکنم پرسیدم حالا اسمت چیه؟گفت حاج علی تبسمی کردم و گفتم تو که سنی نداری(۱۵یا ۱۶ سال بیشتر نداشت)جواب داد اینجا تو جبهه هر کی بیاد بهش میگن حاجی حتما که نباید بری مکه ...بعد با حاج علی خداحافظی کردم در حالی که داشتم میرفتم گفت راستی نگفتی تو اسمت چیه؟برگشتم و گفتم سید جواد گفت سید جواد؟تو سید بودی ؟اگه میدونستم که سیدی حتما جواب سلامت رو میدادم. گفت ببین من یه چیزی بگم قول میدی انجامش بدی؟گفتم خوب تا چی باشه.گفت نه تو قول بده انجام بدی گفتم خوب حالا چی هست؟گفت یک دعاست.گفتم ای بابا این که خرجی نداره خوب باشه انجام میدم .بعدگفت بگو به جان مادرم زهرا انجامش میدم گفتم باشه حالا بگو چی هست؟گفت برام دعا کن تیکه تیکه بشم .من جا خوردم!!!!نمیدونستم چی بگم ..سکوت کردم گفت ببین قول دادی هااا چیزی نگفتم و خدا حافظی کردم مدتی بعد توی چادر بودم .شب بود .خوابیده بودم .که متوجه شدم یکی منو تکون میده گفت سید سید بلند شو سید بلند شو بیدار شدم گفتم چیه چه خبر شده ؟چیه؟گفت حاج علی پرید.گفتم حاج علی؟(فهمیدم شهید شده )بلند شدم رفتم به محل شهادت حاج علی رفتم جلو دیدم یک پاش از زانو قطع شده. یک پاش از ساق قطع شده .یک دستش کاملا قطع شده و فقط یک دستش فقط دو یا سه انگشت داشت بقیه اش قطع شده بودند من احساس کردم که اون هنوز زنده است رفتم سرش رو بلند کردم و بغل کردم و گفتم سلام . جواب نداد .گفتم حاج علی سلام باز جواب نداد گفتم حاج علی مگه نگفته بودی (که نمیدونستم سیدی وگرنه جوابتو میدادم؟)مگه نمی بینی منم سید ..سید جواد.!! دیدم آرام همون دو تا انگشتش رو تکون دادو گفت سلام برام دعا کردی؟؟؟ و بعد اون به دیگر شهدا پیوست روحش شاد الهم صل علی محمد و آل محمد خدایا مرگ مارا شهادت قرار بده (آمین) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:0 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا! اشتباه کردم خدایا! جوان بودم خدایا! غرور داشتم خدایا! هوای نفس بر من تسلط داشت خدایا! گناه کردم ،مرا ببخش خدایا! این بار عاشق شده ام ، خودت کمکم کن خدایا! عاشقم ؛ من و درونم شعله ور از عشق است خدایا! کمکم کن تا زنده هستم در جبهه بمانم و به پشت جبهه نروم و توفیقی را که به من داده ای نگیر. منبع : کتاب شمیم دل / محمد خامه یار |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:54 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی چرا ما گاهی وقتا خیلی راحت یه گناهی رو انجام میدیم ؟ من نمیدونستم تازه فهمیدم یه جا یه روایت از یکی از معصومین خوندم (یادم نیست کدوم امام بود )فرموده بودند که اگه میخوای بفهمی که نمازت به در گاه خداوند مقبول افتاده یا نه برو بررسی کن تو اعما لت ببین که چه قدر گناه میتونی انجام بدی هر چی تونستی گناه انجام بدی معلومه که اون نمازت بوده که مقبول نیفتاده چون نماز نمیذاره که تو گناه انجام بدی. *پس من نتیجه گرفتم که اگه گاهی گناهی انجام میدم به علت سهل انگاری تو نمازم بوده. خوب .لابد یا نمازم رو سر وقت نمیخوندم یا اگه میخوندم خوب ودرست نمیخوندم که میتونم خیلی راحت دروغ بگم یا غیبت کنم یا.................. هر گناه دیگه رو انجام بدم .من که اینطوری نتیجه گرفتم شما چطور نظرتون راجع به این مطلب چیه ؟خیلی دلم میخواد تو این مورد از نظرهای شما استفاده کنم .ممنون می شم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب پریشان خاطر و دلتنگ هستم دلتنگ بوی جبهه بوی جنگ هستم دلتنگ شور و حال شب های غریبی دلتنگ عطر خیس قرآن های جیبی کو لاله هایی که سراسر داغ بودند؟ «حیثیت گل» «آبروی باغ» بودند آنان که دریا وامدار روحشان بود خورشید زخم سینه ی مجروحشان بود آنان که اخلاص عمل قدیسشان کرد آنان که باران شقایق خیسشان کرد رفتند آنان لیک تیغی سرخ مانده ست این تیغ را در دل دریغی سرخ مانده ست این تیغ طعم خون و باران را چشیده ست این تیغ سرد و گرم دوران را چشیده ست این تیغ فکر ننگ و نام خود نبوده ست این تیغ یک شب در نیام خود نبوده ست این تیغ آب از غیرت «عباس» خورده دست « حسین » فرزند زهرا را فشرده این تیغ پیموده ست آداب طریقت همچون«بروجردی»و«زین الدین»و«همت»
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:38 توسط بضعت
|
|
||
|
|
|
|
|
(قحطی عفت) صدای آهنگهای بندری آنقدر بلنداست که صدای فریادهای حاج همت لای نیزارهای اروند رود جا می ماند وبه گوش نمیرسید و ناله های روایت فتح راخفه میکند .بر دیوار؛روی پوستر شهید عکس مرده ی هفتاد ساله می چسبانند و نام شهید را از کوچه هابرداشته ونام سوسن وزنبق میگذارند .غیرت یک شب بی هو از جیب مردها می افتد توی لبخند از غفلت و ….گم میشود. مردها توی چراگاههای خیابان راه می افتند و گناه می چرند .بعضی ها به اسم تمدن به گردنشان زنگوله می اندازند و وقتشان را با آدامسهای بادکنکی و جدول میگذرانند افتخار میکنند که بچه هایشان همبرگر را درست تلفذ میکنند و به پیتزا علاقه پیدا کرده اند .انها می خواهند خوش باشند وزندگی خودشان را بکنند کاری هم به کار کسی نداشته باشند؛اگر چنین نکنند چه کسی دنبال بهترین آنتن ماهواره بگردد ؛چه کسی فیلمهای سرخ پوستی ببیند و عشق را از فیلمهای هندی یاد بگیرد .کاش مردهایی که غیرتشان راگم کرده اند به اندازه ی دفترچه ی بیمه شان ؛به دست وپا می افتادند / مردم به استراحت بعد از جنگ پرداخته اند؛انصافها چرت میزنند؛وجدانها آنفلانزا گرفته است وتابوت عاطفه بر زمین مانده است . کاش قحطی عفت تمام میشد کاش عملیات چریکی چمران فراموش نمی شد .کاش باکری ها وزین الدین ها از یاد نمی رفت وکاش طنین صدای شهید آوینی را با صدای نکره ی مایکل …..عوض نمی کردیم .کاش از بوی گلاب بیشتر از ادکلن چارلی و …خوشمان می امد/چه خوب گفت آنکه گفت(گل محمدی باش تا محتاج ادکلن فرانسوی نشوی)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:42 توسط بضعت
|
|
||